جمع نیـــــک اندیـــــشــان

نظرات همراهان نیک اندیش دربارهء مشکلات مطرح شده

سلام من 26 سالمه،18 سالگی یه عقد ناموفق داشتم،یه عقد7 ماهه،

من دیپلمه هستم ،تا چند سال پیش سرم رو با رفتن به کلاس های مختلف

گرم می کردم اما حالا در حال حاضر خونه نشستم،،من اهل دوستی نبودم

و نیستم و نمی دونم به گذشته م ربط داره یا نه،اما قبلش هم اهل شیطنت

نبودم،ولی از وضع زندگیم و اوضاعم راضی بودم،اما الان یکی دو ماهه تنهایی

داره داغونم می کنه،دوس دارم رفاقت کنم،واسمم پیش میاد اما می ترسم

برم جلو،دوس دارم ازدواج کنم،حس دوست داشتن و دوست داشته شدن و

تجربه کنم ، حس مادر شدنو،، من از تنهایی دارم خفه میشم، ، تو رو خدا بهم

کمک کنید،شما جای من بودید چیکارمی کردید،چطوری ی کیس خوب برا خودم

یا دوستی یا ازدواج پیدا کنم؟ چطور به ترسم غلبه کنم که یه پسر بهم نگه تو

واسه عهد قاجاریه هستی؟؟
چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در 93/05/19ساعت 20 توسط گروه نویسندگان|

سلام خسته نباشید و تشکر بابت این وبلاگ خوب و مفید ـــــــــــــــ تورو خدا مشکل

منو بذارید من سارا هستم 2 سال پیش با پسری آشنا شدم و کم کم بهش علاقه مند

شدم و عاشقش شدم . خیلی دوسش داشتم و هنوزم دارم . علاقه ای که من به اون

پسر داشتم قابل توصیف نیست ولی اون قصدش فقط سوء استفاده از من بود.من

همون اول دوستی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه گفتم من اهل چیزی نیستم اگه شما

با این موضوع مشکلی داری همین الان تموم کنیم اونم گفت که اصلا به من میخوره

همچین آدمی باشم .اون با حرفاش منو خام کرد و من فکر میکردم که آدم خوبیه و

بهش علاقه مند شده بودم تا اینکه کم کم حرفاش یه جوری شد ولی من خیلی تند

و جدی بهش میفهموندم که نمیتونه همچین چیزیو با من تجربه کنه و همیشه دعوامون

میشد ولی اون به من میگفت که منظوری نداشته .من چون خیلی دوسش داشتم با

خودم فکر میکردم که شاید آدم بشه و دیگه این حرفارو نزنه و این فکر از سرش بره

بیرون اما بعد فهمیدم که نمیشه کاریش کرد و اون اینو میخواد . با خودم میگفتم تا

وقتی که میتونم جلوشو بگیرم داشته باشمش چون بدون اون نمیتونستم چندین بار

بهم زدیم و دوست شدیم همیشه اون پیش قدم میشد تا اینکه یه بار غیر مستقیم

تهدید کرد و بحث تجاوز رو پیش کشید و من خیلی ترسیدم و با یه بهونه باهاش بهم

زدم خیلی اذیت شدم خیلی زجر کشیدم چندین باز تیغ زدم و یک بار قرص خوردم .

چندین بار قصد داشتم خودمو بندازم جلو ماشین تا این زجر تموم بشه تا دیگه غصه

نخورم تا آرامش رو پیدا کنم ولی هربار ترسیدم . ترسیدم که اون دنیا هم برام جهنم

باشه و نتونستم خودمو بکشم تنها چیزی که جلومو میگرفت ترس از جهنم بود وگرنه

هیچ امید و انگیزه ای نداشتم خیلی فشار روم بود .و بدتر از همه این بود که اون هر

چند مدت یه بار سر و کله ش پیدا میشد و نمیذاشت من فراموشش کنم و بازم زجر

و غصه میومد سراغم ولی ایندفعه دیگه باهاش دوست نشدم و اون تهدیدم کرد که

اگه نرم ببینمش میره به بابام میگه .با این حرفش بیشتر دلم شکست و خیلی هم

ترسیدم ولی نرفتم ببینمش چون میدونستم که نمیتونم جلوشو بگیرم و میدونستم

که اگه الان باهاش دوس بشم دیگه باید به خواسته ش تن بدم بخاطر همین قبول

نمیکردم که بازم باهاش دوست بشم با اینکه دیوونش بودم .همون شب من برای

اولین بار تیغ زدم و خالم خیلی بد شد.بازم اومد سراغم ولی ایندفعه محترمانه

درخواست دوستی دوباره رو کرد و من بازم گفتم نه چون نمیخواستم به خواسته

ش تن بدم.تا اینکه بعد از 2 سال با اون دوست شدم و اون همه چیزمو ازم گرفت .

اون خدامو ازم گرفت . نجابتمو گرفت . زندگیمو ازم گرفت . من هنوز دخترم ولی من

خودمو بازنده میدونم . من میگم تباه شدم . من زندگیمو باختم . من همه چیزمو پای

اون دادم پای عشق اون . میخواستم نره . بهم گفت اگه ... نداشته باشیم رابطمون

منجر به جدایی و خیانت میشه همش همینطوری به من میفهموند که رابطه ی بدون ...

رو نمیخواد و ولم میکنه . من از ترس از دست دادنش به خواسته ش تن دادم ولی

من نمیخواستم با من همه کار بکنه.بهش گفتم نمیخوام در همه حد باشه ولی اون کار

خودشو کرد.نمیدونم چه طور شده که حس میکنم زن داره . 2 سال پیش نداشت ولی

الان حسم بهم اینو میگه که داره . نمیدونم . سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا

اینکارو با من کرد ؟ چرا اینقدر زجرم داد ؟ چرا اینقدر باهام بازی کرد ؟ اگه زن داره

چرا با من رابطه برقرار کرد ؟ چرا مجبورم کرد ؟ و من اینو ازش پرسیدم . بهش گفتم

من که بهت گفته بودم اینکاره نیستم و تو میدونستی من اینکارو انجام نمیدوم چرا

همونموقع ولم نکردی ؟ چرا زجرم دادی ؟ چرا باهام بازی کردی ؟ گفت من اونموقع

عاشقت نبودم و مگه کسایی که عاشق هم هستن و با هم راحتن اینکاره هستن ؟

اون فقط منو زجر داد . خیلی اذیتم کرد. اینقدر زجر میکشیدم و غصه میخوردم که

میخواستم خودمو بکشم. من تو زندگیم رنگ آرامش و شادی رو ندیدم. من 16 سالمه .

تو این سن کم باختم . من دارم نابود میشم. من 2 سال پیش سر این قضیه افسردگی

حاد گرفته بودم . وضعیتم خیلی داغون بود . قرار بود زیرنظر یه مشاور باشم ولی

نخواستم. من میترسیدم مشکلمو بگم هنوزم میترسم. برام سخته بخوام رودررو این

حرفارو به یکی بزنم . اون پسر هر چند مدت یه بار هیچ سراغی از من نمیگیره و بعد

از مدتی پیداش میشه وقتی هوس منو میکنه یا وقتی منو میبینه دوباره پیام میده و

اصلا به روی خودش نمیاره که مدتی از من سراغی نگرفته .من دختریم که همیشه

مورد توجه بودم و هستم ولی این موضوع فقط باعث درد و رنج من شد . هیچ کدوم

از این افراد منو برا خودم نمیخوان و فقط میخوان از من سوء استفاده کنن و منم با

هیچکس دوست نمیشم چون نمیخوام دوباره همچین بلایی سرم بیاد.نمیخوام دوباره

زجر بکشم . نمیخوام همه این ماجراها بازم تکرار بشه.ولی درمقابل این پسر من

ضعبف میشم . من خیلی دوسش دارم . این پسر منو بازیچه خودش کرد و هروقت

دلش ... میخواد میاد طرف من . من دارم زجر میکشم . دلم نمیخوام ازم سوء استفاده

کنه.من عذاب وجدان دارم . دلم میخوام تو راه خدا باشم . دلم میخواد از این منجلاب

بیام بیرون.من خیلی اونو دوست دارم ولی اون فقط از من سوء استفاده کرد . این

فکر داره دیوونم میکنه . دارم روانی میشم . من نیمتونم تحمل کنم . آخه یه دختر تو

سن من چقدر تحمل داره ؟ من از 2 سال پیش تا حالا فقط زجر کشیدم .من هنوزم

بعد از اینهمه بدی که به من کرده دوسش دارم ولی هیچوقت نمیبخشمش بخاطر

کاری که باهام کرد هیچوقت نمیبخشمش اون منو زجر داد .از روح و جسمم سوء

استفاده کرد .بدتر از همه اینه که فکر میکنم زن داره به من میگه خواهرمه اون

اینقدر پسته که با اینکه زن داره با من رابطه برقرار کرد و منو گول زد . من قلیونی

نیستم ولی چند روز پیش اون بهم گیر داده بود که قلیون بکش ولی من قبول نکردم

ولی اون خیلی اصرار میکرد بخاطر همین با خودم فکر کردم شاید میخواد مواد بریزه

توش و معتادم کنه و دیگه برا همیشه در اختیارش باشم .او هویتمو ازم گرفت .

درسته من دخترم ولی من همه چیزمو باختم . من یه مرده متحرکم . من همون 2

سال پیش مُردم . هیچوقت شبایی که تا صبح گریه میکردم و تیغ میزدم یادم نمیره .

هیجوقت لحظه ای که دستم میلرزید و لیوان پر از قرص تو دستم بود و از شدت

گریه داشتم از حال میرفتم رو یادم نمیره . لحظه هایی که میرفتم کنار خیابون و به

روبه روم زل میزدم و میخواستم خودمو بندازم جلو ماشین یادم نمیره .من هرگر

نمیخشمش. من هربار که به این چیزا فکر میکنم عذاب میکشم و گریه میکنم . بخاطر

خودمو و سختی هایی که کشیدم گریه میکنم . خیلی به مشاور نیاز دارم . میخوام

زندگیم به حالت عادی برگرده و شاد باشم . دلم میخواد همه این ناراحتیارو فراموش

کنم.دلم میخواد کسی بیاد که منو برا خودم بخواد و دوسم داشته باشه من دیگه هیچ

امیدی به آینده م ندارم . هیچ امیدی ندارم که کسی پیدا بشه که منو برا خودم بخواد .

بخاطر همین خوب درس میخونم که اگه شوهرم آدم خوبی نبود و اونم زجرم داد بتونم

ازش جدا بشم و دیگه رنج و سختی رو تحمل نکنم و تنهایی زندگی کنم و خودم بتونم

خرج خودمو بکشم و محتاج کسی نباشم . نمیدونم من چرا متولد شدم . از من فقط

سوء استفاده شد . این دنیا برا من جهنمه . حس میکنم اون دنیا هم من جهنمی میشم .

من نه این دنیارو دارم نه اون دنیا . کاش هرگز به دمسا نیومده بودم و اینقدر زجر

نمیکشیدم . من میخوام بیام سمت خدا ولی اون پسر نمیذاره . میدونه من دوسش

دارم زجرم میده . هنوزم منو زجر میده که برم پیشش . من واقعا دلم نمیخواد اینهمه

گناه کنم ولی میترسم اون از پیشم بره چون چندبار بهش گفتم دیگه به من دست نزن

و اون هم برا مدت طولانی سراغی از من نگرفت و وقتی که برگشت بازم مجبورم کرد

برم پیشش . الانم سرغی ازم نمیگیره ولی میدونم که یه روز بازم پیداش میشه . من

نمیخوام آدم بدی باشم . من به کمک نیاز دارم . دلم میخواد حداقل تو اون دنیا احساس

آرامش کنم . دلم میخواد اونجا شاد باشم و کسی اذتیم نکنه . آدمای اینجا فقط زجرم

دادن . سنم برا این چیزا خیلی کمه . آرزوم اینه که دختردار بشم ولی اون مث من

نباشه و زجرایی که من کشیدم رو اون هرگز نکشه . دلم میخواد اون به همه چی

برسه و خوشبخت بشه . دلم میخواد اون شادی و آرامش رو بهم بده . من فقط به

امید این که یه روز همچین دختری گیرم بیاد زندگی میکنم ولی به شوهرم هیچ امیدی

ندارم که آدم خوبی باشه لطفا کمکم کنید

نوشته شده در 93/04/11ساعت 14 توسط گروه نویسندگان|



من دختری 22 ساله و مجرد هستم.

روابط اجتماعی خوبی دارم و همیشه با افراد مختلفی در ارتباط بودم. ولی دوستان صمیمی اندکی دارم که آنها هم معمولا من را میرنجانند.
مشکل اصلی من سر علت رنجش است.
واقعا از آنها انتظار دارم که مثل خودم ساده و روراست رفتار کنند ولی بعضی اوقات حسادت را به وضوح در رفتارهایشان میبینم که این واقعا قلب من را به درد میآورد.
تا توانستم به آنها در مسائلی که توانش را داشتم کمک کردم و در مورد مسائل زندگیشان با آنها صحبت کرده ام (البته این را وظیفه میدانم) و همیشه خیرشان را خواسته ام. به هر دری میزنم چه روراست و چه با سیاست باز هم رفتارها به همین شکل هست. جوری که تصمیم گرفتم که یا همه را، جز دوستانم را صمیمی تلقی کنم و یا همه را به یک چشم ببینم و خیلی معمولی...

دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی گاهی اوقات فکر میکنم بعضی از صفات خوب من باعث این رفتار آنها میشود، یک حس عذاب وجدان به سراغم میآید ولی از طرفیم منطقی نیست که این صفات خوبم را تغییر دهم به خاطر مورد طبع بودن و عدم حسات و هم حسی آنها.

حتی کنایه های زیادی هم میشنوم که خودم را میگیرم، ادای انسان های بزرگ را در میآورم، نقش بازی میکنم و... .
ولی از نظر خودم اصلا اینطور نیست من فقط همیشه سعی کردم موقعیت شناس باشم. زمینه رفتارم جدی است ولی خیلی مواقع شوخی و لودگیهای خودم را هم دارم.

1) نظر شما در مورد بنده ی حقیر چیست؟ ( لطفا قضاوت و برداشتتان را بفرمائید و نگران نباشید)

2) نظرتان راجع به اینکه پاسخ دندان شکنی به کنایه هایشان بدهم، چیست؟ 

3) نظرتان در مورد پاسخ دادن به صورت شوخی و اذیت کردنشان چیست؟

4) آیا قطع ارتباط با دوستان کار خوبی است؟ :D

5) شما جای من بودید چه کار میکردید و...

نوشته شده در 93/02/21ساعت 15 توسط گروه نویسندگان|

عکس های عاشقانه


سلام دختری 22ساله هستم که کلاس سوم دبیرستان ترک تحصیل کردم تعداد زیادی هم خواستگار دارم اما هیچ کدوم اونی که من می خوام نیستن دوتا از خواستگارانم دندون پزشک و استاد دانشگاه بودن که تا متوجه مدرک تحصیلی من شدن رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردن به نظر شما برای درس خواندنم توی این سن کمی دیر نیست؟ از لحاظ روحی خیلی هم به هم ریختم جوری افسرده شدم که تموم موهای سرم ریخته وکچل شدم خیلی از زندگی سیر شدم نمی دونم چه کنم؟

نوشته شده در 93/02/21ساعت 15 توسط گروه نویسندگان|

سلام خدمت سارا خانوم

آدرسی که شما دادین درست نیست ووبی بااین آدرس باز نمیشه که جوابتونو بدیم.آدرس صحیح رو بزارین

باتشکر مدیریت جمع نیک اندیشان

نوشته شده در 92/12/08ساعت 22 توسط گروه نویسندگان|


من یه دخترم.اما نه مثله بقیه دخترها.

همه بهم میگن که متفاوتم و مثله همسن و سالا و دخترای امروزی نیستم.

میگن مثله همسن و سالام نیستم چون بیشتر از سنم درک میکنم و میفهمم.

با همه خوبم.(آشناها)طوریکه همه ... منو یه دختر مهربون میدونن

با غریبه ها هم کاری ندارم

من دنیای کوچیکی دارم.

اول دبیرستانم

دوس پسر ندارم

یعنی به نظر من مسخرس تو سن کم آدم با کسی باشه.

برا همین درخواستایی که میشه رو نادیده میگیرم.

البته مدرسه و آشنایی با دخترای دیگه اطلاعات عمومیه منو افزایش داده بود در اینجور زمینه ها...!

از لحاظ وضع مادی و مادیات راضیم.دختر پرتوقعی نیستم و

همیشه با خدا حرف میزنم و ازش تشکر میکنم.اگه چیزی رو ازم گرفت گفتم حتما صلاحه منه...و همیشه هم بعد از گذر زمان کمی به حکمتش پی بردم.

من یه دختر تودار هستم و اگر از چیزی ناراحت بشم به کسی نمیگم و خودم سعی میکنم فراموش کنم و با خودم کنار بیام.

امسال با یه آقای30 ساله آشنا شدم. طریق آشنایی از نت و دوستا و شماره و ایمیل و خیابون و اینا نبود...

یه آشنایی سالم بود.

چند وقت گذشت. ارتباطمون عادی بود. نه اسی نه زنگی نه قراری نه چیزی

تا روز تولدم که اوایل اذر بود. هیشکی از همکلاسیام یادشون نبود.شیرینی برده بودم براشونو اونا حتا نمیگفتن تولدت مبارک.خلاصه لحظه ای که زنگ مدرسه خورد یهو دلم گرفت.

تا اینکه محمد که اون موقع غریبه حساب میشد و منو نمیشناخت منم اونو نمیشناختم برام یه عروسک گرفت به عنوان کادو تولد.

غافلگیرشدم .خوشحال شدم.دلمم گرفت البته...

همون موقع محبتش تو دلم جا کرد.

البته من با اینکه مهربونم ولی ابراز احساسات برام آسون نیس.نمیدونم از شرمه یا از غرور...

چندوقت بعدش : خلاصه بهم گفت بهش اس بدم و اول اسامون متنی بود (متنای فلسفی و اینا...)

بعد باهام دردودل کرد.

گفت مجرده و زنش مرده...!

 روانپزشک میره و شبا قرص میخوره (روانپزشک براش تجویز کرده )

بعد از چند وقت گفت تنهاس و دوس دختر میخواد

منم که کسی رو نمیشناختم براش جور کنم!!

البته کاری که در توانم بود براش انجام دادم اما قسمت نبود.

ما حرف زشتی رد و بدل نمیکردیم و نمیکنیم حتا من با فامیل صداش میکردم بیشتر.

من به مامانم همه چی رو میگم این قضیه هم گفتم .

یه بار تنها بود یه هفته. روزی که بهم گفت تنهاس و همش ساندویچ میخوره به مامانم گفتم و براش غذا بردیم

رابطه ما فقط پشت اس بود اونم چندتا دونه یه روز درمیون...و گهگاهی شاید یه زنگ

از دور میدیدمش و هر روز بیشتر از دیروز بهش وابسته شدم.

نمیدونم حسمو چجور بیان کنم

دوسش دارم

اما هیچیمون هم سطح نیس نه سن نه وضعیت مادی نه شرایط...

یعنی اینده ای با هم نداریم ... ( من نمیخوام باهاش آینده داشته باشم اصلا فعلا این چیزا واسه من زوده!میخوام یه راهی پیشنهاد بدین که عادی بشه برام مثله اولا.)

هیشکیم نیس حداقل کمکم کنه بگه حالا چیکار کنم که بیشتر از این دوسش نداشته باشم...

من واقعا دلم گرفته...

مشکلای کوچیکمو خودم حل میکردم و حل میکنم

اما این برام سخته.کوچیک نیس.

و نمیتونم به مامانم بگم که بیشتر از یه دوست داشتنه سادس حسم...

بعضی وقتا خودمو میذارم جای کسی که میخوام باهاش حرف بزنمومثلا مامانم.بعدش منصرف میشم.

وقتی ازش خبری نیس دنیا رو سرم خرابه...وقتی غمگینه...تنهاس..یا ناراحت واقعا دلم میگیره...

همش دوس دارم خوشحالش کنم و هرکاری از دستم برمیاد براش انجام بدم...

احساسی که نسبت بهش دارم بعضی وقتا خیلی شیرین و بعضی وقتا خیلی تلخ میشه...

البته همونجور که گفتم بروز ندادم.

 

+ راهنمایی میخوام راجع به چگونگی برخوردم با ایشون(طوریکه هم سنگین باشه هم محترمانه و عادی)

+ راهنمایی راجع به اینکه چجوری بفهمم احساسش چیه

+ راهنمایی راجع به اینکه فکرای پوچ ازم دور بشه

+ راهنمایی که چجوری ازش فاصله بگیرم و احساسمو خاموش کنم

نوشته شده در 92/12/02ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|

سلام

لطفا مشکل منو هم بزارید تا از این تشویش رها شم!

15مهر92باپسری که 4 سال از من بزرگتر بود و شغل آزاد داشت پای سفره ی عقد نشستم.پدرم سه ماه قبل به طور کامل راجع بهش تحقیق کرده بود.منم 4 بار باهاش قبل عقد بیرون رفتم.خانواده ی بسیار خوب ومادر فوق العاده مهربونی داره و منو میپرستن وخیلی با هم راحتیم.

خودشم پسر بدی نیست اما چون متولده دی ماهی بی احساسه!

من از روز اول گفتم دختر رمانتیک و احساساتی هستم!

دو هفته ی اول خیلی خوب بود اس های عاشقانه میداد و زنگ میزد اما الان طوری شده که اس های عاشقانه نمیده که هیچ حتی به پیام های عاشقانه من هم جواب نمیده.

اینم بگم که از بدشانسی بیکار شده و اعصابش خورده اما من میترسم که چون احساسیم نتونم با این رفتارش کناربیام!سعی کردم بی توجه باشم اما نشد.

سعی کردم برام مهم نباشه رفتارش اما از درون دارم داغون میشم من خواهان توجهم.

منقی هستم میدونم خب کسی که فوق العاده از لحاظ مالی خوب بوده یکدفعه زمین بخوره واسش سخته .

من هیچ درخواستی توی این مدت ازش نداشتم ما حتی تو این مدت 1ناهار هم بیرون نخوردیم چون میدونم دستش خالی شده.

من فقط ازش توجه می خوام میترسم کارم به جدایی برسه

لطفا راهنماییم کنید چه طور کناربیام



نوشته شده در 92/11/23ساعت 0 توسط گروه نویسندگان|

سلام من ساینا هستم 

شوهر دارم و بچه . یه مدت با شوهرم رابطه خوبی نداشتم 

بعد از تولد دخترمان همه چیز به هم ریخته بود اونقدر گرفتار 

شده بودیم که دیگه نمی تونستیم به هم برسیم منوهمسرم 

دیگه هیچ علاقه ای به هم نداشتیم تااینکه من توی یه شرکت 

خصوصی مشغول به کار شدم آدم معتقد و با حجابی و زیبایی 

هستم اما رئیس شرکت از زیبایی من و حرف زدنم خوشش 

اومد حسابی زیر زبونم در مورد مشکلاتم کشید و من هم که 

دل پری ازهمسرم داشتم وخانوادم هم اجازه طلاق نمی دادند 

با وجودی که می دونستم خودم اون یه مرد هرزست که فقط 

به من نظر بد داره باز هم گول  حرفاش رو می خوردم  یعنی 

می خواستم گول  بخورم  تا  اینکه بهم گفت دوستم  داره و 

می خواد با من رابطه عاطفی داشته باشه نه جنسی تمام 

تنم لرزید رابطه عاطفی حتما به رابطه جنسی منجر می شد 

یه لحظه به خودم اومدم فقط و فقط خودم مقصر بودم من 

اینطور خواسته بود خدا بهم تلنگر زد زود به خودم اومدم توبه 

کردم سر کار نرفتم فکر اینکه به همسر با وفام خیانت کردم 

عذابم می داد خودم رو بخشیدم همسرم رو هم بخشیدم اون 

رییس شرکت رو هم بخشیدم زندگیم عوض شد سر کار جدید 

رفتم و زندگیم عوض شد الان هم خیلی خوشبختم که چون 

گول شیطون رو نخوردم روزی هزار بار از خدا تشکر می کنم 

که اینقدر منو دوست داشت


نوشته شده در 92/10/30ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام.من سارا هستم يه مشكلى دارم كه هروقت يادش ميفتم عذاب وجدان 

ميگيرم.براي همين ازتون خواهش ميكنم زود مشكلمو مطرح كنين.ممنون

حدود يه سالو نيم پيش با يه آقايي به صورت اس ام اسي آشنا شدم.اولش 

فكر ميكرد همشهريشم ميخواست آشنا بشه ولي وقتي فهميد راهمون از 

هم دوره ديگه نخواست.منم يه چيزايي شد كه دوست داشتم باهاش بيشتر 

آشنا بشم.اما بعد از حدود 2-3 روز به رفتاراش شك كردم.چون ميگفت شب 

نميتونم اس بدم.خب مجردا شب خيلي راحتتر ميتونن اس بدن يا زنگ بزنن.

گفتم زن داري؟گفت آره.نميدونم چرا زودتر خودش نگفت

خلاصه يه روز بود بهم شماره ي يه گوشيو داد گفت شماره ي دختر عمومه.

گفت خودم نميتونم بهش زنگ بزنم.ازم دلخوره.ميخوام ازش خبر بگيرم

انگار دختر عموش با شوهرشم مشكل داشت و اين آقا نميتونست بره سراغش

ميگفت قبل اينكه زن بگيرم ميومد پيشم باهام دردودل ميكرد

ازش وقت آرايشگاه بگير(چون آرايشگر بود فكر كنم)خلاصه اون خانم شماره 

آرايشگاه و آدرس آرايشگاهيو كه اونجا كار ميكردو بهم داد.بعدش قبل از اينكه 

شماره و آدرسو بهش بدم ازش قول گرفتم كه مشكلي براي اون خانم پيش نمياد

برام جون زنشم قسم خورده بود كه دختر عموشه و هيچ مشكلي براش درست 

نميكنه

ولي من هنوز نگرانم.اگه قسم دروغ خورده باشه چي؟اگه يه مشكلي خداي 

نكرده پيش اومده باشه چي؟همون موقع ميخواستم به اون خانم زنگ بزنم بهش 

بگم ولي باز ترسيدم نكنه براي اون آقا مشكل پيش بياد

اين سوال برام پيش اومده كه چجوري به من اعتماد كرده و شماره ي دختر 

عموشو بهم دادهخيلي پشيمونم اين كارو كردم.نميدونم چرا فكر كردم ممكن 

اگه اين كارو نكنم ناراحت بشه.هروقت بهش فكر ميكنم عذاب وجدان ميگيرم.

به نظرتون چكار كنم؟

هنوز شماره ي اون خانم و آدرسشو دارم ولي شهرشون خيلي دوره تا بخوام 

برم و ازش چيزي بپرسمبعد از اون هم يه ماجراهايى پيش اومد كه حس ميكنم 

باعث همشون همون اقا بوده.چون اگه اون آقا نبود اون ماجراهاهم برام اتفاق 

نميفتاد و من با كس ديگه اي آشنا نميشدم

نوشته شده در 92/10/19ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام من زنى هستم 38ساله عاشق وشيفته همسر وبجه هامم اما همسرم 

خيلى اذيت مىكنه تاعقد بوديم واوايل ازدواجمون هميشه بسيار بد دل بود حتى 

حق نداشتم بااينكه يك معلمم باكسى سلام عليك ياحرف بزنم حالا هم دائم داره 

اذيت مىكنه بااينكه بجه هامون بزرك شدن دست بردار نيست مثلا جرا مامانت اينو 

گفت ؟ يااز سالها بيش حرفهايي كه اصلا هيج كس يادش نيست را جلو مىكشه 

و ببخشيدفحش ميده و... چند ماهيه با خانوادم بحث كرده وپسرم باشوهر خواهرم 

به خاطر دروغ هاى مادر و خواهرم درگير شدن ومجبور شديم 5 ميليون ديه بديم 

حالا ديگه خودتون فكر كنين سر من بيجاره جي اومده يادم رفت بگم كه جند وقتيه 

بد جورى بهش مشكوك شدم البته وقتى اس ام اس هاى مشكوكشو ديدم بهش 

كه گفتم قسم خورد مادر دانش آموز چند سال بيش اونه كه يكى از همكاراش كه 

من هم ميشناسمش سفارشش رو كرده كه كمك مالى بهش بكنه واون پياما فقط 

براتشكر بوده و فوت ناكهانى شوهر خانومه كه دلش براش سوخته بوده وتسليت 

كفته حتى اونو نديده فقط از طريق پسرش پولا رو پس داده راست يا دروغ با اين 

نامرديا نمى دونم!!!ولى به غيراز مدرسه حتى بيرون هم بدون ما نميره. حالا اعتماد 

من از دوست داشتنه نمى دونم يا واقعا چيزى نيست .  فكر نكنين خيلى احمق و

نفهمم! !!! من خيلى احساساتى وزود رنجم البته كينه ايى هم نيستم لطفا منو 

راهنمايي كنين چه كار كنم ؟فقط به خاطر بجه هام تحمل میكنم ولى هنوز هم از 

نفهميمه نمیدونم در حد پرستش دوستش دارم دست خودم نيست ولى چند روزيه 

كه به غير از سركوفتاش ميگه آخرش زندگى ما فايده نداره به نظر شما بهتر نيست 

جدا شم ؟ ببخشيد (باموبايلم بعضي از حروف رو ندارم) . متشکرم

نوشته شده در 92/10/15ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|


آخرين مطالب
» از تنهایی دارم خفه میشم
» دلم میخواد از این منجلاب بیام بیرون
» شما جای من بودید چه میکردید؟
» آیا برای ادامه تحصیل دیر نیست؟
» 
» چجوری ازش فاصله بگیرم واحساسمو خاموش کنم؟
» میترسم کارم به جدایی برسه
» گفت می خواد با من رابطه عاطفی داشته باشه
» ميگفت شب نميتونم اس بدم
» بااينكه بجه هامون بزرك شدن دست بردار نيست

 Design By : Pichak