X
تبلیغات
جمع نیـــــک اندیـــــشــان


جمع نیـــــک اندیـــــشــان

نظرات همراهان نیک اندیش دربارهء مشکلات مطرح شده

سلام خدمت سارا خانوم

آدرسی که شما دادین درست نیست ووبی بااین آدرس باز نمیشه که جوابتونو بدیم.آدرس صحیح رو بزارین

باتشکر مدیریت جمع نیک اندیشان

نوشته شده در 92/12/08ساعت 22 توسط گروه نویسندگان|


من یه دخترم.اما نه مثله بقیه دخترها.

همه بهم میگن که متفاوتم و مثله همسن و سالا و دخترای امروزی نیستم.

میگن مثله همسن و سالام نیستم چون بیشتر از سنم درک میکنم و میفهمم.

با همه خوبم.(آشناها)طوریکه همه ... منو یه دختر مهربون میدونن

با غریبه ها هم کاری ندارم

من دنیای کوچیکی دارم.

اول دبیرستانم

دوس پسر ندارم

یعنی به نظر من مسخرس تو سن کم آدم با کسی باشه.

برا همین درخواستایی که میشه رو نادیده میگیرم.

البته مدرسه و آشنایی با دخترای دیگه اطلاعات عمومیه منو افزایش داده بود در اینجور زمینه ها...!

از لحاظ وضع مادی و مادیات راضیم.دختر پرتوقعی نیستم و

همیشه با خدا حرف میزنم و ازش تشکر میکنم.اگه چیزی رو ازم گرفت گفتم حتما صلاحه منه...و همیشه هم بعد از گذر زمان کمی به حکمتش پی بردم.

من یه دختر تودار هستم و اگر از چیزی ناراحت بشم به کسی نمیگم و خودم سعی میکنم فراموش کنم و با خودم کنار بیام.

امسال با یه آقای30 ساله آشنا شدم. طریق آشنایی از نت و دوستا و شماره و ایمیل و خیابون و اینا نبود...

یه آشنایی سالم بود.

چند وقت گذشت. ارتباطمون عادی بود. نه اسی نه زنگی نه قراری نه چیزی

تا روز تولدم که اوایل اذر بود. هیشکی از همکلاسیام یادشون نبود.شیرینی برده بودم براشونو اونا حتا نمیگفتن تولدت مبارک.خلاصه لحظه ای که زنگ مدرسه خورد یهو دلم گرفت.

تا اینکه محمد که اون موقع غریبه حساب میشد و منو نمیشناخت منم اونو نمیشناختم برام یه عروسک گرفت به عنوان کادو تولد.

غافلگیرشدم .خوشحال شدم.دلمم گرفت البته...

همون موقع محبتش تو دلم جا کرد.

البته من با اینکه مهربونم ولی ابراز احساسات برام آسون نیس.نمیدونم از شرمه یا از غرور...

چندوقت بعدش : خلاصه بهم گفت بهش اس بدم و اول اسامون متنی بود (متنای فلسفی و اینا...)

بعد باهام دردودل کرد.

گفت مجرده و زنش مرده...!

 روانپزشک میره و شبا قرص میخوره (روانپزشک براش تجویز کرده )

بعد از چند وقت گفت تنهاس و دوس دختر میخواد

منم که کسی رو نمیشناختم براش جور کنم!!

البته کاری که در توانم بود براش انجام دادم اما قسمت نبود.

ما حرف زشتی رد و بدل نمیکردیم و نمیکنیم حتا من با فامیل صداش میکردم بیشتر.

من به مامانم همه چی رو میگم این قضیه هم گفتم .

یه بار تنها بود یه هفته. روزی که بهم گفت تنهاس و همش ساندویچ میخوره به مامانم گفتم و براش غذا بردیم

رابطه ما فقط پشت اس بود اونم چندتا دونه یه روز درمیون...و گهگاهی شاید یه زنگ

از دور میدیدمش و هر روز بیشتر از دیروز بهش وابسته شدم.

نمیدونم حسمو چجور بیان کنم

دوسش دارم

اما هیچیمون هم سطح نیس نه سن نه وضعیت مادی نه شرایط...

یعنی اینده ای با هم نداریم ... ( من نمیخوام باهاش آینده داشته باشم اصلا فعلا این چیزا واسه من زوده!میخوام یه راهی پیشنهاد بدین که عادی بشه برام مثله اولا.)

هیشکیم نیس حداقل کمکم کنه بگه حالا چیکار کنم که بیشتر از این دوسش نداشته باشم...

من واقعا دلم گرفته...

مشکلای کوچیکمو خودم حل میکردم و حل میکنم

اما این برام سخته.کوچیک نیس.

و نمیتونم به مامانم بگم که بیشتر از یه دوست داشتنه سادس حسم...

بعضی وقتا خودمو میذارم جای کسی که میخوام باهاش حرف بزنمومثلا مامانم.بعدش منصرف میشم.

وقتی ازش خبری نیس دنیا رو سرم خرابه...وقتی غمگینه...تنهاس..یا ناراحت واقعا دلم میگیره...

همش دوس دارم خوشحالش کنم و هرکاری از دستم برمیاد براش انجام بدم...

احساسی که نسبت بهش دارم بعضی وقتا خیلی شیرین و بعضی وقتا خیلی تلخ میشه...

البته همونجور که گفتم بروز ندادم.

 

+ راهنمایی میخوام راجع به چگونگی برخوردم با ایشون(طوریکه هم سنگین باشه هم محترمانه و عادی)

+ راهنمایی راجع به اینکه چجوری بفهمم احساسش چیه

+ راهنمایی راجع به اینکه فکرای پوچ ازم دور بشه

+ راهنمایی که چجوری ازش فاصله بگیرم و احساسمو خاموش کنم

نوشته شده در 92/12/02ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|

سلام

لطفا مشکل منو هم بزارید تا از این تشویش رها شم!

15مهر92باپسری که 4 سال از من بزرگتر بود و شغل آزاد داشت پای سفره ی عقد نشستم.پدرم سه ماه قبل به طور کامل راجع بهش تحقیق کرده بود.منم 4 بار باهاش قبل عقد بیرون رفتم.خانواده ی بسیار خوب ومادر فوق العاده مهربونی داره و منو میپرستن وخیلی با هم راحتیم.

خودشم پسر بدی نیست اما چون متولده دی ماهی بی احساسه!

من از روز اول گفتم دختر رمانتیک و احساساتی هستم!

دو هفته ی اول خیلی خوب بود اس های عاشقانه میداد و زنگ میزد اما الان طوری شده که اس های عاشقانه نمیده که هیچ حتی به پیام های عاشقانه من هم جواب نمیده.

اینم بگم که از بدشانسی بیکار شده و اعصابش خورده اما من میترسم که چون احساسیم نتونم با این رفتارش کناربیام!سعی کردم بی توجه باشم اما نشد.

سعی کردم برام مهم نباشه رفتارش اما از درون دارم داغون میشم من خواهان توجهم.

منقی هستم میدونم خب کسی که فوق العاده از لحاظ مالی خوب بوده یکدفعه زمین بخوره واسش سخته .

من هیچ درخواستی توی این مدت ازش نداشتم ما حتی تو این مدت 1ناهار هم بیرون نخوردیم چون میدونم دستش خالی شده.

من فقط ازش توجه می خوام میترسم کارم به جدایی برسه

لطفا راهنماییم کنید چه طور کناربیام



نوشته شده در 92/11/23ساعت 0 توسط گروه نویسندگان|

سلام من ساینا هستم 

شوهر دارم و بچه . یه مدت با شوهرم رابطه خوبی نداشتم 

بعد از تولد دخترمان همه چیز به هم ریخته بود اونقدر گرفتار 

شده بودیم که دیگه نمی تونستیم به هم برسیم منوهمسرم 

دیگه هیچ علاقه ای به هم نداشتیم تااینکه من توی یه شرکت 

خصوصی مشغول به کار شدم آدم معتقد و با حجابی و زیبایی 

هستم اما رئیس شرکت از زیبایی من و حرف زدنم خوشش 

اومد حسابی زیر زبونم در مورد مشکلاتم کشید و من هم که 

دل پری ازهمسرم داشتم وخانوادم هم اجازه طلاق نمی دادند 

با وجودی که می دونستم خودم اون یه مرد هرزست که فقط 

به من نظر بد داره باز هم گول  حرفاش رو می خوردم  یعنی 

می خواستم گول  بخورم  تا  اینکه بهم گفت دوستم  داره و 

می خواد با من رابطه عاطفی داشته باشه نه جنسی تمام 

تنم لرزید رابطه عاطفی حتما به رابطه جنسی منجر می شد 

یه لحظه به خودم اومدم فقط و فقط خودم مقصر بودم من 

اینطور خواسته بود خدا بهم تلنگر زد زود به خودم اومدم توبه 

کردم سر کار نرفتم فکر اینکه به همسر با وفام خیانت کردم 

عذابم می داد خودم رو بخشیدم همسرم رو هم بخشیدم اون 

رییس شرکت رو هم بخشیدم زندگیم عوض شد سر کار جدید 

رفتم و زندگیم عوض شد الان هم خیلی خوشبختم که چون 

گول شیطون رو نخوردم روزی هزار بار از خدا تشکر می کنم 

که اینقدر منو دوست داشت


نوشته شده در 92/10/30ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام.من سارا هستم يه مشكلى دارم كه هروقت يادش ميفتم عذاب وجدان 

ميگيرم.براي همين ازتون خواهش ميكنم زود مشكلمو مطرح كنين.ممنون

حدود يه سالو نيم پيش با يه آقايي به صورت اس ام اسي آشنا شدم.اولش 

فكر ميكرد همشهريشم ميخواست آشنا بشه ولي وقتي فهميد راهمون از 

هم دوره ديگه نخواست.منم يه چيزايي شد كه دوست داشتم باهاش بيشتر 

آشنا بشم.اما بعد از حدود 2-3 روز به رفتاراش شك كردم.چون ميگفت شب 

نميتونم اس بدم.خب مجردا شب خيلي راحتتر ميتونن اس بدن يا زنگ بزنن.

گفتم زن داري؟گفت آره.نميدونم چرا زودتر خودش نگفت

خلاصه يه روز بود بهم شماره ي يه گوشيو داد گفت شماره ي دختر عمومه.

گفت خودم نميتونم بهش زنگ بزنم.ازم دلخوره.ميخوام ازش خبر بگيرم

انگار دختر عموش با شوهرشم مشكل داشت و اين آقا نميتونست بره سراغش

ميگفت قبل اينكه زن بگيرم ميومد پيشم باهام دردودل ميكرد

ازش وقت آرايشگاه بگير(چون آرايشگر بود فكر كنم)خلاصه اون خانم شماره 

آرايشگاه و آدرس آرايشگاهيو كه اونجا كار ميكردو بهم داد.بعدش قبل از اينكه 

شماره و آدرسو بهش بدم ازش قول گرفتم كه مشكلي براي اون خانم پيش نمياد

برام جون زنشم قسم خورده بود كه دختر عموشه و هيچ مشكلي براش درست 

نميكنه

ولي من هنوز نگرانم.اگه قسم دروغ خورده باشه چي؟اگه يه مشكلي خداي 

نكرده پيش اومده باشه چي؟همون موقع ميخواستم به اون خانم زنگ بزنم بهش 

بگم ولي باز ترسيدم نكنه براي اون آقا مشكل پيش بياد

اين سوال برام پيش اومده كه چجوري به من اعتماد كرده و شماره ي دختر 

عموشو بهم دادهخيلي پشيمونم اين كارو كردم.نميدونم چرا فكر كردم ممكن 

اگه اين كارو نكنم ناراحت بشه.هروقت بهش فكر ميكنم عذاب وجدان ميگيرم.

به نظرتون چكار كنم؟

هنوز شماره ي اون خانم و آدرسشو دارم ولي شهرشون خيلي دوره تا بخوام 

برم و ازش چيزي بپرسمبعد از اون هم يه ماجراهايى پيش اومد كه حس ميكنم 

باعث همشون همون اقا بوده.چون اگه اون آقا نبود اون ماجراهاهم برام اتفاق 

نميفتاد و من با كس ديگه اي آشنا نميشدم

نوشته شده در 92/10/19ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام من زنى هستم 38ساله عاشق وشيفته همسر وبجه هامم اما همسرم 

خيلى اذيت مىكنه تاعقد بوديم واوايل ازدواجمون هميشه بسيار بد دل بود حتى 

حق نداشتم بااينكه يك معلمم باكسى سلام عليك ياحرف بزنم حالا هم دائم داره 

اذيت مىكنه بااينكه بجه هامون بزرك شدن دست بردار نيست مثلا جرا مامانت اينو 

گفت ؟ يااز سالها بيش حرفهايي كه اصلا هيج كس يادش نيست را جلو مىكشه 

و ببخشيدفحش ميده و... چند ماهيه با خانوادم بحث كرده وپسرم باشوهر خواهرم 

به خاطر دروغ هاى مادر و خواهرم درگير شدن ومجبور شديم 5 ميليون ديه بديم 

حالا ديگه خودتون فكر كنين سر من بيجاره جي اومده يادم رفت بگم كه جند وقتيه 

بد جورى بهش مشكوك شدم البته وقتى اس ام اس هاى مشكوكشو ديدم بهش 

كه گفتم قسم خورد مادر دانش آموز چند سال بيش اونه كه يكى از همكاراش كه 

من هم ميشناسمش سفارشش رو كرده كه كمك مالى بهش بكنه واون پياما فقط 

براتشكر بوده و فوت ناكهانى شوهر خانومه كه دلش براش سوخته بوده وتسليت 

كفته حتى اونو نديده فقط از طريق پسرش پولا رو پس داده راست يا دروغ با اين 

نامرديا نمى دونم!!!ولى به غيراز مدرسه حتى بيرون هم بدون ما نميره. حالا اعتماد 

من از دوست داشتنه نمى دونم يا واقعا چيزى نيست .  فكر نكنين خيلى احمق و

نفهمم! !!! من خيلى احساساتى وزود رنجم البته كينه ايى هم نيستم لطفا منو 

راهنمايي كنين چه كار كنم ؟فقط به خاطر بجه هام تحمل میكنم ولى هنوز هم از 

نفهميمه نمیدونم در حد پرستش دوستش دارم دست خودم نيست ولى چند روزيه 

كه به غير از سركوفتاش ميگه آخرش زندگى ما فايده نداره به نظر شما بهتر نيست 

جدا شم ؟ ببخشيد (باموبايلم بعضي از حروف رو ندارم) . متشکرم

نوشته شده در 92/10/15ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|

سلام لطفا مشکل منو هم بزارین تو وبلاگ...

من یه دختر18ساله هستم دانشجوی کاردانی ترم3هستم...

توسن17سالگی نامزد کردموالان1سالو3ماه که نامزد(عقدی)

هستم...نامزدمن9سال از من بزرگتر...من مشکل دارم...ولی 

جرات این که به کسی بگم رو ندارم...خیلی وقتا پیش خودم 

میگم حل میشه..صبر داشته باشم...نمیدونم اسمشو باید 

بذارم مشکل یا چیز دیگه...من تو دوران مجردی نمیگم آزاد 

بودم ولی محدود هم نبودم...دختری بودم فوق العاده پر انرژی

...دختری بودم که هرهفته یا ماهی یک بار با دوستام یه جمع 

دورهمیداشتیم...دختری بودم اهل نت و ساختن وبلاگ بودم 

و هستم...وقتی خونوادم از این خواستگار راضی بودن و بهم 

گفتن که منم با نامزدم حرفامو بزنم همون شب خواستگاری 

این حرفا رو گفتم خیلی چیزای دیگه رو هم گفتم...ولی...ولی 

همه چی برعکس شد...نامزدم دوسنداره با دوستام باشم...

حتی اون دوستامم که ازدواج کردن میگم دعوتم میکنن منو با 

نامزدمو خونشون بازم قبولنمیکنه...حتی دوسنداره من بهشون 

یه زنگ یا اس ام اس بدم...اون دوسنداره منوبلاگ نویسی کنم 

و نت برم...میگه هروقت من هستم پیش من بنویس...یامیخوای

بری نت بهم بگو...ولی من باید یه جا خودمو خالی کنم...برا همین 

بدون اجازش نت میرم و وبلاگمینویسم...نمیدونم کارم درسته یا 

اشتباه...به نظر اون همه دوستای من بدن...تو چشام نگاه میکنه 

و به دوستام توهین میکنه...نمیدونم چه جوری بگم مشکلمو ولی 

تا جایی که میتونم میگم ببخشید اگه درهم بر هممیگم...نامزدم 

قبل اینکه توکاراش با من مشورت کنه با مادرش مشورت میکنه در 

صورتی که من اینجور نیستم...همیشه بهش میگم...حتی تولباس 

پوشیدن من هم باید مادرش نظر بده...نمیگم نظر نده،بده ولی تا 

حدی...من به این نتیجه رسیدم نامزد من یه فرد بی عرضس...

خیلی وقتا در این مورد باهاشحرف میزنمخیلی آروم...ولی زود 

عصبانی میشه...میگه "باید"تحمل کنی...نمیفهممم من یهدختر

18ساله چرا"باید"تحمل کنم؟؟؟؟؟؟اس ام اس هامو چک میکنه

...مثلا به کی زنگ زدم چقد حرف زدم...چرا شارژم زود تموم شد

...باید به همه اینا جواب بدم...حتی وقتی میخوام با مامانم یا 

زنداداشم برم بازار میگه نرو...اس میدم میگم من دارم میرم بازار 

میگه نرو...میگم مگه ازت اجازه خواستم فقط بهت اطلاع دادم...

بعضی وقتا بهش التماس میکنم لااقل نمیذاری بادوستای خودم 

بریم بیرون لااقل یه برنامه بچین با دوستا یا همکارات بریم بیرون...

میگه نه...اگه هم بخوایم بریم باید قبلش با مادرش هماهنگ کنه

...بعضی وقتا شخصیت منو تو خونوادشون خورد میکنن ولی اون 

حتی یه کلمه حرف نمیزنه...ازم دفاع نمیکنه...هر زنی آرزوش 

اینه حتی اگه شوهرش معتاد باشه...مریض باشه یا هرچی فقط"

پشتش"باشه....من نمیدونم چیکار کنم کسی قابل اعتماد دوروبرم 

نیس که بهش بگم...بعضی وقتا دعوامون کهمیشه....میگه منو تو 

به دردهم نمیخوریم باید"طلاق"بگیریم...با  اینکه ازته دل نمیگه فقط 

میگه منو بترسونه....ولی حتی گفتن این حرف به زبون آوردنشم 

منو از اون دور میکنه...بهش میگم تو،توی دوران جوونیت خوش 

گذرونی هاتو کردی پس بزار منم جوونی هامو بکنم نه با دوستام 

لااقل با خودت ولی میگه نه تو دیگه فرق میکنی با دوستات تو 

متاهلی...میگم دلیل نمیشه اوناهم متاهلن و دارن جوونی هاشونو 

میکنن...خیلی چیزای دیگه هم هس... من نمیتونم از حق خودم 

دفاع کنم در برابر خونوادش...در برابر خودش...نمیدونم با این حرفا 

فهمیدین مشکلم چیه یا نه...ولی تا جاییکه تونستم گفتم...

میخواستم کلی چیز بنویسم ولی مغزم داره ارور میده...

--------------------------------------------------------------

ممنون از تک تک نظراتتون ...ممنون ازاینکه حرف دلمو خوندین و بهترین پیشنهاد رو 

بهم دادین...بهترین نصیحت ها...

من نمیگم نامزدم بده...فقط من یه کم توجه میخوام همین...
اگه درمورد نت رفتن میگم منظورم این نیس بدون نت نمیتونم باشم...منظورم اینه 

که وقتی میخوام بیام نت ازش اجازه نگیرم...بعضی وقتا آدم لازمه بره نت برا تحقیق 

یا چیزای دیگه...واقعا برای این چیزا باید اجازه بگیرم؟؟؟

من دوسشدارم خیلی..به حرفاش گوش میدم...حقوبهش میدم حتی وقتی حق 

بامنه...کوتاه میام...ولی دوسدارم بعضی وقتا اونم بخاطر من کوتاه بیاد...

اوایل میگفتم بریم مشاوره میگف وق بگیر میریم ولی الان میگم بریم میگه به مشاوره 

نیاز ندارم...منو تو که مشکلی نداریم..میگم مگه آدم باید حتما مشکلش بزرگ باشه 

بره مشاوره...نمیدونم..خدابزرگه...

ممنون از همتون...ممنونم ازاینکه مطلبمو تو وبتون گذاشتین

نوشته شده در 92/10/03ساعت 20 توسط گروه نویسندگان|


سلام.هلیا هستم اتفاقی وبتون رو دیدم.ازتون مشورت میخوام.

دختری هستم 22ساله.دانشجو ترم اخر.تا حالا جز یه خواستگار دیگه خواستگار 

دیگه ای نداشتم.نمیدونم چرا

ظاهرم خوبه.پوششم کامله.بنظر خودم مشکلی ندارم.زیبا نیستم ولی خب زشت 

هم نیستم.گوشه گیر شدم.همه دوستانم ازدواج کردن.حتی خواستگاری هم ندارم 

که حداقل بگم خواستگار اومد من نخواستم..

بگین چکار کنم.بخدا خسته شدم.دیگه دارم سرخورده میشم.ازدواج هیچی حالا کاش 

حداقل برای بسته شدن دهن مردم خواستگاری داشتم

کمکم کنید....چکار کنم...

نوشته شده در 92/09/30ساعت 9 توسط گروه نویسندگان|

سلام

من میخواستم توی وبتون نظر دیگران را درباره ی مشکلم بشنوم.
من 25 سالمه و دانشجوی ارشدم.از پارسال که رفتم توی یه اداره واسه کارای پایان نامه ام با رئیس اون اداره آشنا شدم.ایشون هم دانشجوی ارشد بودن و هم رشته ای من.همین شد باب آغاز ارتباطات ما... تا یکماه پیش هیچ ارتباط خاصی بینمون نبود.هر موقع ترجمه یا سرچی داشتن تماس می گرفتند و اگر کتاب یا مقاله ای می خواستن می اومدن دانشگاه ازم بگیرن.ایشون متاهل هستن و از اقوام خیلی دورما... من هم کمابیش خانواده شون رو میشناسم.اوایل ارتباطمون دوستام میگفتن حواست باشه بهت نظر داره... اما چون ایشون آدم معتقدی بودن و همش در مورد خانواده شون و بچه هاش ون صحبت می کردن من حتی تصورش رو هم نمیکردم... این ارتباط ادامه پیدا کرد تا یکماه پیش.
شروع ترم بود و بحبوحه ی کارای پروپوزال هامون. هفته ای یکی دوبار زنگ میزدند و ازم کمک می گرفتن... دیگه مثل قبل ضمایر جمع بکار نمیبردن و منم باهاشون صمیمی تر شده بودم. اوایل محرم بود که واسه کتابی زنگ زده بودن...داشتیم حرف میزدیم که یه چیز حنده دار تعریف کردن منم بلند خندیدم. ته دلم پشیمون شدم اما دیر بود.بهم گفتن: دوباره بخند...گفتم: چی؟
گفتن دوباره بخند... خنده هات چه ریتم قشنگی داره. از همون روز دلم یه جوری شد. احساس ایشون هم سر باز کرد. دیگه پیامای خاص شروع شد... مثلا ساعت 10 شب پیام میدادن که بیداری؟ منم جواب میدادم بله. بعد شروع میکردن که از دانشگاه چه خبر؟ و ... و آخرش میشد : فدات شم.قربون چشمات برم. فدای خنده هات بشم.
من می مردم از عذاب وجدان.من له می شدم از استرس.شبا واقعا نمیخوابیدم اما نمیدونستم چیکار کنم.
یه بار توی دانشگاه بودم حس کردم خیلی دلم براشون تنگ شده.پیام دادم میشه نرم کلاس بیام ببینمتون؟! خوشحال شدن و منم رفتم. زل زدن توی چشمام و همون حرفا... منشی شون چای آوردن.من نصفه خورده بودم و فنجون توی دستام... فنجونم رو گرفتن و بقیه چایی ام رو خوردن!
من داغ شده بودم...

نمیدونستم کار درست چیه؟

اومدم خونه... دوسه روزی گذشت. حس کردم دارم یه زندگی رو داغون میکنم. از ته دلم دوستشون داشتم و نمیتونستم ترکشون کنم اما خانومشون چی؟ اون دوتا بچه ی معصوم چی؟ سهم من نبودن...
چند روزی باهاشون سنگین برخورد میکردم تا اینکه یه روز زنگ زدن و پرسیدن چرا؟ بی تعارف بهشون گفتم که من برادرانه دوستتون ندارم و حس شما هم به من خواهرانه نیست... توجیهم کردن و من قبول کردم که خاوهر برادریم.
باز یکی دو روز گذشت...
قرار بود بهشون کتاب بدم.
اومدن دانشگاه! رفتیم حرف بزنیم...نگاهشون پر بود از علاقه ی خاص... من خیلی ترسیدم! بهشون گفتم بسه! گفتن زیاده روی نمی کنیم و خدا هم باهامون کاری نداره.من هم حواسم به خانواده ام هست...هم به تو. من قلبا و بدون هوس دوستت دارم. نمیدونستم چی بگم.
یه ماه ازم فرصت خواستن تا رابطه مونو تعدیل کنن و ابراز محبتاشون رو کم کنند.
دیروز دیگه به اوجش رسیده بودم... داشتم از استرس خفه می شدم.
زنگ زدم بهشون التماس کردم که تمومش کنند. من حتی نمی تونم یه لحظه هم تصور کنم که توی زندگی آینده ام همچین اتفاقی بیفته. ازشون خواهش کردم بیش از کش پیدا نکنه! خواهش کردم اگه دوستم دارن ازم بگذرن...
من الان خیلی می ترسم.از اینکه باز برگردن... نمیدونم چطوری باهاشون رفتار کنم؟
اینم بگم که من مثلا دختر معتقدی ام و خیلی هم به روابطم با نامحرم و حجابم حساسم.اینی هم که به ایشون اعتماد داشتم صرف ظاهر مذهبی شون بود.
تو رو خدا نظرم را بذارید و راهنمایی ام کنید.
من نمیخوام غرور ایشون پیش من شکسته بشه.نمیخوام خانواده اش از هم بپاشه.نمیخوام...

نوشته شده در 92/09/18ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام.توروخدا مشکل منو بزارین تو وبتون.


من یه دختر22 سالم.تا الان هیچ خواستگاری نداشتم.هرکی بهم 

میرسه سرکوفت میزنه به من.میگن چرا ازدواج نمیکنی.خب من 

چطور بگم اخه اصلا خواستگاری ندارم که بخوام انتخاب کنم.

دانشجوی ترم اخر کارشناسیم.ظاهرم خوبه.قیافمم معمولیه.

چون خوشگل نیستم نباید خواستگار داشته باشم؟اخه این 

قانون کجای دنیا نوشته شده که باید خوشگل بود باید خوش 

هیکل بود؟من چیزی کم ندارم تو ظاهرم.از خیلیا بهترم و چهره 

خوبی دارم.همه دوستام ازدواج کردن.توی فامیل همه دخترای 

کوچیکتر وبزرگتر من ازدواج کردن.دیگه کسی نیست جز من...

هرجا میرم با ترحم بهم نگاه میکنن...

به طعنه میگن ایشالا عروسیت.تلاش میکنم درسمو بخونم 

تا بتونم خرج زندگیمو خودم بدم.حداقل سربار نباشم کسی 

بهم سرکوفت نزنه.واقعا خسته شدم از نگاه های دیگران....

نوشته شده در 92/08/25ساعت 2 توسط گروه نویسندگان|


آخرين مطالب
» 
» چجوری ازش فاصله بگیرم واحساسمو خاموش کنم؟
» میترسم کارم به جدایی برسه
» گفت می خواد با من رابطه عاطفی داشته باشه
» ميگفت شب نميتونم اس بدم
» بااينكه بجه هامون بزرك شدن دست بردار نيست
» من یه دختر18ساله چرا"باید"تحمل کنم؟؟؟؟؟؟
» جز یه خواستگار دیگه خواستگار دیگه ای نداشتم.نمیدونم چرا
» نمیخوام خانواده اش از هم بپاشه.نمیخوام...
» خسته شدم از نگاه های دیگران....

 Design By : Pichak