جمع نیـــــک اندیـــــشــان

نظرات همراهان نیک اندیش دربارهء مشکلات مطرح شده

سلام
لطفا مشکل منو پست کنید راه حل میخوام.

من برادری دارم که 4 سال ازمن بزرگتر است و از بچه گی به من حسادت داشته و کمی که بزرگتر شدیم به خودش اجازه داد که روی من دست بلند کنه تا الان که من 23 ساله هستم.

ایشون به خاطر حسادت و بی چشم و روئیش حاضر هست دست به هر کاری بزند. دوست داره تو خونه حکمرانی کنه و جدیدا جتی پدر و مادرم هم نمیتونن رو حرفشون حرفی بزنن چون آدم فحاش و عصبی ای هست.
بسیار عقده ای رفتار میکنه. واقعا از سنی که داره تعجب میکنم!
هر دومون هم تحصیلکرده هستیم و دارای موقعیت اجتماعی.
مدام خودشو با من مقایسه میکنه تو ذهنش!
دیگه واقعا خسته شدم چون خیلی راه هارو امتحان کردم تو این 10 سال تقریبا. جای تمام زخمهائی که ایشون به من زدن روی بدنم هست. خیلی هم ادعای دین و مذهب دارن ولی واقعا به من بارها اهانتهای جنسی (در قالب فحاشی و تهدید یا در حد تماس بدنی) داشته و روح منو آزرده کرده.

خیلی از فامیلها کمک گرفتم خودم خیلی کتابهای روانسشناسی مطالعه کردم و استفاده کردم. یک بار هم به 110 زنگ زدم ولی انقدر تهدیدم کرد و وسایلمو شسکت که از اتاقم بیرون نیومدم. فرداش هم به دادسرا رفتم ولی انقدر تهدیدم کرد که به پزشک قانونی هم نرسوندم قضیه رو و 1 هفته خونه ی یکی از فامیلها بودم. و مشاوره دادسرا که خیر سرش خانوم بود و قسمت حمایت از خانومها بود و فقط حرف میزد؛ تونست مارو آشتی بده و به خونه بریم.

وقتی هم میگم به مادرم که به روانپزشک مراجعه کنیم، قضیه پیچونده میشه.

نگید ازدواج کنم و .. که الان اصلا شرایطش نیست. ازدواج ایشون هم که به من ربطی نداره.
انقدر ابله ئه که حاضره کارو زندگیشو ول کنه که فقط چوب لای چرخ من بذاره.

حالا شما راه حل بدین

نوشته شده در 93/07/10ساعت 17 توسط گروه نویسندگان|

سلام
من یه دختر 20 ساله هستم ، بیشتر از یک ساله از یه پسر

خوشم  میاد ، میشه  گفت عاشقش  شدم  ولی  همیشه

میترسیدم از  این  که  خودم  رو بهش  نزدیک  کنم ، دور و برش

دختر خیلی زیاده تو این یه سال به جز عذاب چیزی از عشقش

 ندیدم یکی از دوستام از ماجرای این عشق خبر داشت ، مثلا

خواسته بهم کمک کنه رفتهو غیر مستقیم این حرفا رو گفته

بهش ، پسره هم کاملا متوجه منظورش شده ، بهدوست من

گفته مساله مهمی نیست خیلی ناراحتم به چند دلیل ، یک

اینکهعشقمن مساله مهمی نیست :( دو اینکه احساس

میکنم غرورمشکسته ، به نوعی منو نخواسته و منو ندید

گرفته ، احساسبی ارزشی میکنم میترسم بره تو دانشگاه

بگه این از من خوششمیومد ولی من محلش نذاشتم و

آبروم هم بره حالم خیلی بده ،واقعا دوسش دارم ،خیلی

هم دوسش دارم ، باور کنید چیزی کمندارم من دانشجوی

پزشکی ام از نظر تیپ و قیافه هم مشکلی ندارم ، ولی

اینا مهم نیست من دوسشداشتم ، ولی دوسم نداره

نمیتونم هم فراموشش کنم ، چیکار کنم ؟

نوشته شده در 93/07/02ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

 سلام

خانم منا . لطفا" ایمیل و یا آدرس وبلاگ خود را بصورت کامنت خصوصی برای مدیر

جمع نیک اندیشان بنویسید .

با تشکر-مدیر وبلاگ

نوشته شده در 93/06/29ساعت 0 توسط گروه نویسندگان|

سلام  . من سمیرا هستم .امروز بعد از مدتها اومدم درد دل بنویسم

دارم روانی میشم دیگه .....

من لیسانس آی تی دارم روز 91/6/16 با یه پسر که دیپلمم نداره

ازدواجکردم حالا که بیشتر فکمیکنم میبینم با احساسم تصمیم

گرفتم که حالااوضام اینه.........سه ماه بود عقد کرده بودم که

فهمیدم نامزدم داره با چندتا دختر دیگه تلفنی حرف میزنه رفتم

باهاش حرف زدم ولی فایده اینداشتیه سال بود عقد بودیم و

هنوز داستان ادامه داشت همه بهم گفتن عروسیکنید خوب

میشه منم خر شدم و به حرفاشون گوش کردم عروسی کردیم

بعداز عروسی دوباره فهمیدم دعواکردیم بحث کردیم رفتم پیش

مشاوره باهاشحرف زدم گفت شوهرت مشکل روانی داره باید

خودش بیاد ولی خودشم قبولنمیکنه که مشکل داره باید بره

دکتر حالا دیگه خسته شدم چونبا یه زن متاهلدوسته با هم

بیرون میرن هر کاری دلش میخوادداره میکنه وقتی هم میگم

چرامیگهچون تو بهم شک داری مندارم این کارارو میکنم حالا

موندم چیکار کنم احساسمیکنم دیگه دارمعلاقه مو بهش از

دست میدم .....زندگیم رو هواست... خودمم خسته شدم

خانواده ماز این ماجراهاخبرندارن نمیدونم چطوری باید بگم

نمیدونم چیکار کنم دیگهاروم ارومدارم به طلاق فک میکنم.......

نوشته شده در 93/06/14ساعت 19 توسط گروه نویسندگان|

سلام من 26 سالمه،18 سالگی یه عقد ناموفق داشتم،یه عقد7 ماهه،

من دیپلمه هستم ،تا چند سال پیش سرم رو با رفتن به کلاس های مختلف

گرم می کردم اما حالا در حال حاضر خونه نشستم،،من اهل دوستی نبودم

و نیستم و نمی دونم به گذشته م ربط داره یا نه،اما قبلش هم اهل شیطنت

نبودم،ولی از وضع زندگیم و اوضاعم راضی بودم،اما الان یکی دو ماهه تنهایی

داره داغونم می کنه،دوس دارم رفاقت کنم،واسمم پیش میاد اما می ترسم

برم جلو،دوس دارم ازدواج کنم،حس دوست داشتن و دوست داشته شدن و

تجربه کنم ، حس مادر شدنو،، من از تنهایی دارم خفه میشم، ، تو رو خدا بهم

کمک کنید،شما جای من بودید چیکارمی کردید،چطوری ی کیس خوب برا خودم

یا دوستی یا ازدواج پیدا کنم؟ چطور به ترسم غلبه کنم که یه پسر بهم نگه تو

واسه عهد قاجاریه هستی؟؟
چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در 93/05/19ساعت 20 توسط گروه نویسندگان|

سلام خسته نباشید و تشکر بابت این وبلاگ خوب و مفید ـــــــــــــــ تورو خدا مشکل

منو بذارید من سارا هستم 2 سال پیش با پسری آشنا شدم و کم کم بهش علاقه مند

شدم و عاشقش شدم . خیلی دوسش داشتم و هنوزم دارم . علاقه ای که من به اون

پسر داشتم قابل توصیف نیست ولی اون قصدش فقط سوء استفاده از من بود.من

همون اول دوستی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه گفتم من اهل چیزی نیستم اگه شما

با این موضوع مشکلی داری همین الان تموم کنیم اونم گفت که اصلا به من میخوره

همچین آدمی باشم .اون با حرفاش منو خام کرد و من فکر میکردم که آدم خوبیه و

بهش علاقه مند شده بودم تا اینکه کم کم حرفاش یه جوری شد ولی من خیلی تند

و جدی بهش میفهموندم که نمیتونه همچین چیزیو با من تجربه کنه و همیشه دعوامون

میشد ولی اون به من میگفت که منظوری نداشته .من چون خیلی دوسش داشتم با

خودم فکر میکردم که شاید آدم بشه و دیگه این حرفارو نزنه و این فکر از سرش بره

بیرون اما بعد فهمیدم که نمیشه کاریش کرد و اون اینو میخواد . با خودم میگفتم تا

وقتی که میتونم جلوشو بگیرم داشته باشمش چون بدون اون نمیتونستم چندین بار

بهم زدیم و دوست شدیم همیشه اون پیش قدم میشد تا اینکه یه بار غیر مستقیم

تهدید کرد و بحث تجاوز رو پیش کشید و من خیلی ترسیدم و با یه بهونه باهاش بهم

زدم خیلی اذیت شدم خیلی زجر کشیدم چندین باز تیغ زدم و یک بار قرص خوردم .

چندین بار قصد داشتم خودمو بندازم جلو ماشین تا این زجر تموم بشه تا دیگه غصه

نخورم تا آرامش رو پیدا کنم ولی هربار ترسیدم . ترسیدم که اون دنیا هم برام جهنم

باشه و نتونستم خودمو بکشم تنها چیزی که جلومو میگرفت ترس از جهنم بود وگرنه

هیچ امید و انگیزه ای نداشتم خیلی فشار روم بود .و بدتر از همه این بود که اون هر

چند مدت یه بار سر و کله ش پیدا میشد و نمیذاشت من فراموشش کنم و بازم زجر

و غصه میومد سراغم ولی ایندفعه دیگه باهاش دوست نشدم و اون تهدیدم کرد که

اگه نرم ببینمش میره به بابام میگه .با این حرفش بیشتر دلم شکست و خیلی هم

ترسیدم ولی نرفتم ببینمش چون میدونستم که نمیتونم جلوشو بگیرم و میدونستم

که اگه الان باهاش دوس بشم دیگه باید به خواسته ش تن بدم بخاطر همین قبول

نمیکردم که بازم باهاش دوست بشم با اینکه دیوونش بودم .همون شب من برای

اولین بار تیغ زدم و خالم خیلی بد شد.بازم اومد سراغم ولی ایندفعه محترمانه

درخواست دوستی دوباره رو کرد و من بازم گفتم نه چون نمیخواستم به خواسته

ش تن بدم.تا اینکه بعد از 2 سال با اون دوست شدم و اون همه چیزمو ازم گرفت .

اون خدامو ازم گرفت . نجابتمو گرفت . زندگیمو ازم گرفت . من هنوز دخترم ولی من

خودمو بازنده میدونم . من میگم تباه شدم . من زندگیمو باختم . من همه چیزمو پای

اون دادم پای عشق اون . میخواستم نره . بهم گفت اگه ... نداشته باشیم رابطمون

منجر به جدایی و خیانت میشه همش همینطوری به من میفهموند که رابطه ی بدون ...

رو نمیخواد و ولم میکنه . من از ترس از دست دادنش به خواسته ش تن دادم ولی

من نمیخواستم با من همه کار بکنه.بهش گفتم نمیخوام در همه حد باشه ولی اون کار

خودشو کرد.نمیدونم چه طور شده که حس میکنم زن داره . 2 سال پیش نداشت ولی

الان حسم بهم اینو میگه که داره . نمیدونم . سوالی که برام پیش اومده اینه که چرا

اینکارو با من کرد ؟ چرا اینقدر زجرم داد ؟ چرا اینقدر باهام بازی کرد ؟ اگه زن داره

چرا با من رابطه برقرار کرد ؟ چرا مجبورم کرد ؟ و من اینو ازش پرسیدم . بهش گفتم

من که بهت گفته بودم اینکاره نیستم و تو میدونستی من اینکارو انجام نمیدوم چرا

همونموقع ولم نکردی ؟ چرا زجرم دادی ؟ چرا باهام بازی کردی ؟ گفت من اونموقع

عاشقت نبودم و مگه کسایی که عاشق هم هستن و با هم راحتن اینکاره هستن ؟

اون فقط منو زجر داد . خیلی اذیتم کرد. اینقدر زجر میکشیدم و غصه میخوردم که

میخواستم خودمو بکشم. من تو زندگیم رنگ آرامش و شادی رو ندیدم. من 16 سالمه .

تو این سن کم باختم . من دارم نابود میشم. من 2 سال پیش سر این قضیه افسردگی

حاد گرفته بودم . وضعیتم خیلی داغون بود . قرار بود زیرنظر یه مشاور باشم ولی

نخواستم. من میترسیدم مشکلمو بگم هنوزم میترسم. برام سخته بخوام رودررو این

حرفارو به یکی بزنم . اون پسر هر چند مدت یه بار هیچ سراغی از من نمیگیره و بعد

از مدتی پیداش میشه وقتی هوس منو میکنه یا وقتی منو میبینه دوباره پیام میده و

اصلا به روی خودش نمیاره که مدتی از من سراغی نگرفته .من دختریم که همیشه

مورد توجه بودم و هستم ولی این موضوع فقط باعث درد و رنج من شد . هیچ کدوم

از این افراد منو برا خودم نمیخوان و فقط میخوان از من سوء استفاده کنن و منم با

هیچکس دوست نمیشم چون نمیخوام دوباره همچین بلایی سرم بیاد.نمیخوام دوباره

زجر بکشم . نمیخوام همه این ماجراها بازم تکرار بشه.ولی درمقابل این پسر من

ضعبف میشم . من خیلی دوسش دارم . این پسر منو بازیچه خودش کرد و هروقت

دلش ... میخواد میاد طرف من . من دارم زجر میکشم . دلم نمیخوام ازم سوء استفاده

کنه.من عذاب وجدان دارم . دلم میخوام تو راه خدا باشم . دلم میخواد از این منجلاب

بیام بیرون.من خیلی اونو دوست دارم ولی اون فقط از من سوء استفاده کرد . این

فکر داره دیوونم میکنه . دارم روانی میشم . من نیمتونم تحمل کنم . آخه یه دختر تو

سن من چقدر تحمل داره ؟ من از 2 سال پیش تا حالا فقط زجر کشیدم .من هنوزم

بعد از اینهمه بدی که به من کرده دوسش دارم ولی هیچوقت نمیبخشمش بخاطر

کاری که باهام کرد هیچوقت نمیبخشمش اون منو زجر داد .از روح و جسمم سوء

استفاده کرد .بدتر از همه اینه که فکر میکنم زن داره به من میگه خواهرمه اون

اینقدر پسته که با اینکه زن داره با من رابطه برقرار کرد و منو گول زد . من قلیونی

نیستم ولی چند روز پیش اون بهم گیر داده بود که قلیون بکش ولی من قبول نکردم

ولی اون خیلی اصرار میکرد بخاطر همین با خودم فکر کردم شاید میخواد مواد بریزه

توش و معتادم کنه و دیگه برا همیشه در اختیارش باشم .او هویتمو ازم گرفت .

درسته من دخترم ولی من همه چیزمو باختم . من یه مرده متحرکم . من همون 2

سال پیش مُردم . هیچوقت شبایی که تا صبح گریه میکردم و تیغ میزدم یادم نمیره .

هیجوقت لحظه ای که دستم میلرزید و لیوان پر از قرص تو دستم بود و از شدت

گریه داشتم از حال میرفتم رو یادم نمیره . لحظه هایی که میرفتم کنار خیابون و به

روبه روم زل میزدم و میخواستم خودمو بندازم جلو ماشین یادم نمیره .من هرگر

نمیخشمش. من هربار که به این چیزا فکر میکنم عذاب میکشم و گریه میکنم . بخاطر

خودمو و سختی هایی که کشیدم گریه میکنم . خیلی به مشاور نیاز دارم . میخوام

زندگیم به حالت عادی برگرده و شاد باشم . دلم میخواد همه این ناراحتیارو فراموش

کنم.دلم میخواد کسی بیاد که منو برا خودم بخواد و دوسم داشته باشه من دیگه هیچ

امیدی به آینده م ندارم . هیچ امیدی ندارم که کسی پیدا بشه که منو برا خودم بخواد .

بخاطر همین خوب درس میخونم که اگه شوهرم آدم خوبی نبود و اونم زجرم داد بتونم

ازش جدا بشم و دیگه رنج و سختی رو تحمل نکنم و تنهایی زندگی کنم و خودم بتونم

خرج خودمو بکشم و محتاج کسی نباشم . نمیدونم من چرا متولد شدم . از من فقط

سوء استفاده شد . این دنیا برا من جهنمه . حس میکنم اون دنیا هم من جهنمی میشم .

من نه این دنیارو دارم نه اون دنیا . کاش هرگز به دمسا نیومده بودم و اینقدر زجر

نمیکشیدم . من میخوام بیام سمت خدا ولی اون پسر نمیذاره . میدونه من دوسش

دارم زجرم میده . هنوزم منو زجر میده که برم پیشش . من واقعا دلم نمیخواد اینهمه

گناه کنم ولی میترسم اون از پیشم بره چون چندبار بهش گفتم دیگه به من دست نزن

و اون هم برا مدت طولانی سراغی از من نگرفت و وقتی که برگشت بازم مجبورم کرد

برم پیشش . الانم سرغی ازم نمیگیره ولی میدونم که یه روز بازم پیداش میشه . من

نمیخوام آدم بدی باشم . من به کمک نیاز دارم . دلم میخواد حداقل تو اون دنیا احساس

آرامش کنم . دلم میخواد اونجا شاد باشم و کسی اذتیم نکنه . آدمای اینجا فقط زجرم

دادن . سنم برا این چیزا خیلی کمه . آرزوم اینه که دختردار بشم ولی اون مث من

نباشه و زجرایی که من کشیدم رو اون هرگز نکشه . دلم میخواد اون به همه چی

برسه و خوشبخت بشه . دلم میخواد اون شادی و آرامش رو بهم بده . من فقط به

امید این که یه روز همچین دختری گیرم بیاد زندگی میکنم ولی به شوهرم هیچ امیدی

ندارم که آدم خوبی باشه لطفا کمکم کنید

نوشته شده در 93/04/11ساعت 14 توسط گروه نویسندگان|



من دختری 22 ساله و مجرد هستم.

روابط اجتماعی خوبی دارم و همیشه با افراد مختلفی در ارتباط بودم. ولی دوستان صمیمی اندکی دارم که آنها هم معمولا من را میرنجانند.
مشکل اصلی من سر علت رنجش است.
واقعا از آنها انتظار دارم که مثل خودم ساده و روراست رفتار کنند ولی بعضی اوقات حسادت را به وضوح در رفتارهایشان میبینم که این واقعا قلب من را به درد میآورد.
تا توانستم به آنها در مسائلی که توانش را داشتم کمک کردم و در مورد مسائل زندگیشان با آنها صحبت کرده ام (البته این را وظیفه میدانم) و همیشه خیرشان را خواسته ام. به هر دری میزنم چه روراست و چه با سیاست باز هم رفتارها به همین شکل هست. جوری که تصمیم گرفتم که یا همه را، جز دوستانم را صمیمی تلقی کنم و یا همه را به یک چشم ببینم و خیلی معمولی...

دوست ندارم از خودم تعریف کنم ولی گاهی اوقات فکر میکنم بعضی از صفات خوب من باعث این رفتار آنها میشود، یک حس عذاب وجدان به سراغم میآید ولی از طرفیم منطقی نیست که این صفات خوبم را تغییر دهم به خاطر مورد طبع بودن و عدم حسات و هم حسی آنها.

حتی کنایه های زیادی هم میشنوم که خودم را میگیرم، ادای انسان های بزرگ را در میآورم، نقش بازی میکنم و... .
ولی از نظر خودم اصلا اینطور نیست من فقط همیشه سعی کردم موقعیت شناس باشم. زمینه رفتارم جدی است ولی خیلی مواقع شوخی و لودگیهای خودم را هم دارم.

1) نظر شما در مورد بنده ی حقیر چیست؟ ( لطفا قضاوت و برداشتتان را بفرمائید و نگران نباشید)

2) نظرتان راجع به اینکه پاسخ دندان شکنی به کنایه هایشان بدهم، چیست؟ 

3) نظرتان در مورد پاسخ دادن به صورت شوخی و اذیت کردنشان چیست؟

4) آیا قطع ارتباط با دوستان کار خوبی است؟ :D

5) شما جای من بودید چه کار میکردید و...

نوشته شده در 93/02/21ساعت 15 توسط گروه نویسندگان|

عکس های عاشقانه


سلام دختری 22ساله هستم که کلاس سوم دبیرستان ترک تحصیل کردم تعداد زیادی هم خواستگار دارم اما هیچ کدوم اونی که من می خوام نیستن دوتا از خواستگارانم دندون پزشک و استاد دانشگاه بودن که تا متوجه مدرک تحصیلی من شدن رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردن به نظر شما برای درس خواندنم توی این سن کمی دیر نیست؟ از لحاظ روحی خیلی هم به هم ریختم جوری افسرده شدم که تموم موهای سرم ریخته وکچل شدم خیلی از زندگی سیر شدم نمی دونم چه کنم؟

نوشته شده در 93/02/21ساعت 15 توسط گروه نویسندگان|

سلام خدمت سارا خانوم

آدرسی که شما دادین درست نیست ووبی بااین آدرس باز نمیشه که جوابتونو بدیم.آدرس صحیح رو بزارین

باتشکر مدیریت جمع نیک اندیشان

نوشته شده در 92/12/08ساعت 22 توسط گروه نویسندگان|


من یه دخترم.اما نه مثله بقیه دخترها.

همه بهم میگن که متفاوتم و مثله همسن و سالا و دخترای امروزی نیستم.

میگن مثله همسن و سالام نیستم چون بیشتر از سنم درک میکنم و میفهمم.

با همه خوبم.(آشناها)طوریکه همه ... منو یه دختر مهربون میدونن

با غریبه ها هم کاری ندارم

من دنیای کوچیکی دارم.

اول دبیرستانم

دوس پسر ندارم

یعنی به نظر من مسخرس تو سن کم آدم با کسی باشه.

برا همین درخواستایی که میشه رو نادیده میگیرم.

البته مدرسه و آشنایی با دخترای دیگه اطلاعات عمومیه منو افزایش داده بود در اینجور زمینه ها...!

از لحاظ وضع مادی و مادیات راضیم.دختر پرتوقعی نیستم و

همیشه با خدا حرف میزنم و ازش تشکر میکنم.اگه چیزی رو ازم گرفت گفتم حتما صلاحه منه...و همیشه هم بعد از گذر زمان کمی به حکمتش پی بردم.

من یه دختر تودار هستم و اگر از چیزی ناراحت بشم به کسی نمیگم و خودم سعی میکنم فراموش کنم و با خودم کنار بیام.

امسال با یه آقای30 ساله آشنا شدم. طریق آشنایی از نت و دوستا و شماره و ایمیل و خیابون و اینا نبود...

یه آشنایی سالم بود.

چند وقت گذشت. ارتباطمون عادی بود. نه اسی نه زنگی نه قراری نه چیزی

تا روز تولدم که اوایل اذر بود. هیشکی از همکلاسیام یادشون نبود.شیرینی برده بودم براشونو اونا حتا نمیگفتن تولدت مبارک.خلاصه لحظه ای که زنگ مدرسه خورد یهو دلم گرفت.

تا اینکه محمد که اون موقع غریبه حساب میشد و منو نمیشناخت منم اونو نمیشناختم برام یه عروسک گرفت به عنوان کادو تولد.

غافلگیرشدم .خوشحال شدم.دلمم گرفت البته...

همون موقع محبتش تو دلم جا کرد.

البته من با اینکه مهربونم ولی ابراز احساسات برام آسون نیس.نمیدونم از شرمه یا از غرور...

چندوقت بعدش : خلاصه بهم گفت بهش اس بدم و اول اسامون متنی بود (متنای فلسفی و اینا...)

بعد باهام دردودل کرد.

گفت مجرده و زنش مرده...!

 روانپزشک میره و شبا قرص میخوره (روانپزشک براش تجویز کرده )

بعد از چند وقت گفت تنهاس و دوس دختر میخواد

منم که کسی رو نمیشناختم براش جور کنم!!

البته کاری که در توانم بود براش انجام دادم اما قسمت نبود.

ما حرف زشتی رد و بدل نمیکردیم و نمیکنیم حتا من با فامیل صداش میکردم بیشتر.

من به مامانم همه چی رو میگم این قضیه هم گفتم .

یه بار تنها بود یه هفته. روزی که بهم گفت تنهاس و همش ساندویچ میخوره به مامانم گفتم و براش غذا بردیم

رابطه ما فقط پشت اس بود اونم چندتا دونه یه روز درمیون...و گهگاهی شاید یه زنگ

از دور میدیدمش و هر روز بیشتر از دیروز بهش وابسته شدم.

نمیدونم حسمو چجور بیان کنم

دوسش دارم

اما هیچیمون هم سطح نیس نه سن نه وضعیت مادی نه شرایط...

یعنی اینده ای با هم نداریم ... ( من نمیخوام باهاش آینده داشته باشم اصلا فعلا این چیزا واسه من زوده!میخوام یه راهی پیشنهاد بدین که عادی بشه برام مثله اولا.)

هیشکیم نیس حداقل کمکم کنه بگه حالا چیکار کنم که بیشتر از این دوسش نداشته باشم...

من واقعا دلم گرفته...

مشکلای کوچیکمو خودم حل میکردم و حل میکنم

اما این برام سخته.کوچیک نیس.

و نمیتونم به مامانم بگم که بیشتر از یه دوست داشتنه سادس حسم...

بعضی وقتا خودمو میذارم جای کسی که میخوام باهاش حرف بزنمومثلا مامانم.بعدش منصرف میشم.

وقتی ازش خبری نیس دنیا رو سرم خرابه...وقتی غمگینه...تنهاس..یا ناراحت واقعا دلم میگیره...

همش دوس دارم خوشحالش کنم و هرکاری از دستم برمیاد براش انجام بدم...

احساسی که نسبت بهش دارم بعضی وقتا خیلی شیرین و بعضی وقتا خیلی تلخ میشه...

البته همونجور که گفتم بروز ندادم.

 

+ راهنمایی میخوام راجع به چگونگی برخوردم با ایشون(طوریکه هم سنگین باشه هم محترمانه و عادی)

+ راهنمایی راجع به اینکه چجوری بفهمم احساسش چیه

+ راهنمایی راجع به اینکه فکرای پوچ ازم دور بشه

+ راهنمایی که چجوری ازش فاصله بگیرم و احساسمو خاموش کنم

نوشته شده در 92/12/02ساعت 18 توسط گروه نویسندگان|


آخرين مطالب
» بارها اهانتهای جنسی (در قالب فحاشی و تهدید یا در حد تماس بدنی) داشته
» نمیتونم فراموشش کنم ، چیکار کنم ؟
» پیام مدیر
» اروم اروم دارم به طلاق فک میکنم
» از تنهایی دارم خفه میشم
» دلم میخواد از این منجلاب بیام بیرون
» شما جای من بودید چه میکردید؟
» آیا برای ادامه تحصیل دیر نیست؟
» 
» چجوری ازش فاصله بگیرم واحساسمو خاموش کنم؟

 Design By : Pichak